الفيض الكاشاني
100
عرفان مثنوى ( فارسى )
آب نيل از آب حيوان بد فزون * ليك بر محروم و منكر بود خون هست بر مؤمن شهيدى زندگى * بر منافق مردن است و زندگى « 1 » چيست در عالم بگو يك نعمتى * كه نه محرومند از وى امّتى ؟ پس بد مطلق نباشد در جهان پس بد مطلق نباشد در جهان * بد به نسبت باشد اين را هم بدان در زمانه هيچ زهر و قند نيست * كه يكى را پا ، دگر را بند نيست مر يكى را پا دگر را پايبند * مر يكى را زهر و بر ديگر چو قند زهر ماران مار را باشد حيات * نسبتش با آدمى باشد ممات خلق آبى را بود دريا چو باغ * خلق خاكى را بود آن مرگ و داغ همچنين برمىشمر اى مرد كار * نسبت اين از يكى تا صد هزار گر تو خواهى كو تو را باشد شكر * پس ورا از چشم عشّاقش نگر منگر از چشم خودت آن خوب را * بين به چشم طالبان مطلوب را چشم خود بربند زان خوش چشم تو * عاريت كن چشم از عشّاق او بلكه زو كن عاريت چشم و نظر * پس ز چشم او به روى او نگر تا شوى ايمن ز سيرى و ملال * گفت كان اللّه له « 2 » زين ذو الجلال چشم او من باشم و دست و دلش * تا رهد از مدبرىها مقبلش هرچه مكروه است چون شد او دليل * سوى محبوبت حبيب است و خليل
--> ( 1 ) - پوسيدگى ، كهنگى . ( 2 ) - اشاره به حديثى از رسول ( ص ) : « آنكه براى خدا باشد خدا براى اوست » . « من كان للّه كان اللّه له » كشف الاسرار 562 و 371 .